تبليغاتX
بوستان

بوستان

می نویسم تا از نقد شجاعان و سلحشوران قلم به دست در امان نمانم...

آخرین نامه ی یک خواهر شهید...

        آخرين نامه ی خانم معصومه شعبانی به برادر شهیدش مرتضی شعبانی که امید است مورد نقد آن عزیزانی واقع شود که از نزدیک با سربازان جان بر کف ایران عزیزمان حرفهای در گوشی داشته اند و یا این که حکایات آنان را به روایت های مختلف شنیده اند  ......

معصومه شعبانی :

 

     « ياد باد آن كه زِ ما وقت سفر ياد نكرد

      به وداعی دلِ غمديده ی ما شاد نكرد »

       برادر !  تو رفتی و من ماندم ... و گفتی :« خواهرم نگران نباش! » و من    گفتم : « تو ... كه ... خيلی جوانی !»

  گفتی :« از خون هر جوان ، لاله ها  می دمد و هزاران جوان پاك دامن نيز پرچم ايثار بر می دارندو پيمان برادری می بندند . مردم باوفا  نيز به حرمت اين همه فداكاری ، بر سر يك سفره  جمع می گردنند وآواز عدل و عدالت می خوانند .

گفتم : « دلم برای گفتار خوش آهنگت چه تنگ است ! »

 گفتی: « از بركت خون شهيد ، گفتار مردم همه خوش آهنگ است و بوی بهشت می دهد . »

گفتم :« نديدنت چه سخت است ! »

گفتی : « به حرمت خون شهيد هر كس نشانی از يك شهيد است . »

گفتم :« وظيفه ی من چيست ؟ »

گفتی : « از مال ومقام و زيور دنيا چيزی نخواه و چيزی نگو تا همه بدانند كه من برای اعتقادات و مردم كشورم جانم را فدا كردم نه برای خانواده و اطرافيانم ! »

 و من هم ،  چيزی نگفتم و چيزی نخواستم و هنوز هم ساكت و ساكت هستم .

گفتی : « برای مرگم شيون نكن و خودت را با جنازه و سنگ قبرم مشغول نكن! »

گفتم : « چرا ؟ »

گفتی : « جسم ها خاكی و بی ارزش اند و اين روح و جانِ پاك است كه به خدا می پيوندد و افكار و انديشه ی فدا كارانه ی شهيد نيز تا ابد برايتان باقی خواهد ماند .»

    اما برادر ! تو رفتی  ! من نه چيزی خواستم ،  نه چيزی گفتم و نه ازمردم اين دنيا  توقعی داشتم كه هر از گاهی نيز در خلوت خود ، گفتار و كردارت را چون ذكر سحر گاهی ، زمزمه می كردم .

اما مردمی كه درعزای تو می گريستند و بر سر می زدند ناخواسته از تو و افكار و انديشه هايت جدا گشتند ، نه اينكه خودشان بخواهند ! چرا كه آدم ها در طول تاريخ برای قربانيان جنگ، به خصوص سربازان شهيدشان حرمت قائل بودند اما عده ای آمدند و سرنوشت مردمی راكه تو به عشق زنده ماندنشان به جبهه های جنگ می شتافتی دگرگون ساختند و به بهانه های مختلف ، صفوف خانواده های متحد را ازهم جداكردند و مرد می كه با تو و هم سنگرانت پيمان بسته بودند كه تا آخرين نفس باهم باشند به خانواده های شهدا ، جانبازان ، آزادگان وساير خانواده ها تقسيم شدند .

اين تقسيم نمودنِ مردم ،  ايثار و فدا كاری را  تعطيل نمود چرا كه هر كس ، گروه و دسته ی خود را بر مردم كشورش ترجيح می داد ودرون هر گروه نيز هر كس منافع خويش را براهالی گروه ، برتر می دانست . بر سر دنيا و مال دنيا مسابقه و رقابت آغاز گرديد .

درس خواندن و دانشگاه رفتن نيزسهميه بندی شد...

 و حتی برای استخدام و تهيه ی يك لقمه ای نان بايد به سهميه ها پناه مي بردند ، يا دست بوس افراد سرشناس می شدند !

 حال اينكه تو مي گفتی : « مردم برای موفقيت هايشان بايد تلاش كنند و به خدا پناه ببرند ! نه چيز ديگر ! »

اما من ساكت ماندم و ساكت !

 سايبان رحمت الهی را جانشين هر بنياد و هر سهميه ای نمودم كه خودت گفتی :  « توكل به هر چيز غير از خدا شرك است !» و به همين خاطر جز قناعت و قناعت ، آن هم به پاس حرمت تو در پی چيزی نگشتم  و تو هميشه به من می گفتی:  « خانواده های شهدا بايدهمچون شهيدانشان برای مردم فدا  بشوند! »

ومن چيزی نخواستم و چيزی هم نگفتم اما برادر! می خواهم مثل هميشه برايت قصه ای بگويم كه شايد شريك غم ودردم ،  بشوی .

« يكی از همين مردم مهربان را ديدم كه چگونه بسيار نامهربانانه و تلخ به من می خنديد .  به ياد دوران جنگ افتادم ، احساس غرور كردم چون آسايش خودمان را فدای مردم و كشورمان كرديم  اما نه ! او منظور ديگری داشت چرا كه خنده اش از جنس بغض و كينه بود.  با آه و ناله می گفت : « پسرم بزرگ شده ، نه خانه  ای دارد و نه شغلی ! می‌ترسم داغ ديدن عروس در دلم  بماند .»

دلم سوخت . هم برای تنهايي او و هم برای خودم كه بار اين اتهام سنگين راچگونه بايد حمل كنم ؟ گویا او مرا در این اختلافات طبقاتی و سهمیه بندی ها شریک جرم می دانست که اين جدايي و گسستنِ سرنوشت ها ، بسيار آزارم می داد وچاره را در اين ديدم كه بار ديگر به مزارت بيايم. با تو دردِدل كنم و بگويم كه اين مردمی كه برای كشته شدن تو ، جانسوزانه گريه و شيون  می كردند ، امروز برای بدبختی های خودشان گريه می كنند .

خودم را به قبرستان رساندم اما دريغ و هزار دريغ كه محل دفنت هم آهنگ بی وفايی سر داد چراكه قبر شهيدان را از  سايرين جدا ساخته وبار ديگر اختلاف و جدايی !  آن سنگ ها ی ساده ی قبور شهدا را كه خودتان وصيت كرده بوديد كه ساده بسازند ، همه ی اين سادگی ها را خراب كرده بودند تا قبرستانی آباد بسازند . غافل از اينكه هزينه ی آبادی قبرستان ها ، ويرانی شهرها و شكستن دل های معصوم ومعصومه است ...

« دل به اميدِ صدايي كه مگر در تو  رسد   

 ناله ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد»

 

     

                                        معصومه شعبانی

                               5/7/1387  

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط کلهر  | 

نقد فرهنگی اجتماعی دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری توسط قاسم گلکار از معلم های کرمانشاه که در نشریات محلی به جاپ رسید و امید است که مورد نقد واقع گردد.

 

« توبـه ملّـی »

 

           اعتراف جديد يك اصلاح طلب بعد از پايان انتخابات دوره ی دهم رياست جمهوری ايران توجه ام را جلب نمود .

جناب مهدوی دبير کل حزب توسعه کرمانشاه در نشريه ی غرب مورخه ی 31خرداد 1388 ، شكست اصلاح طلبان راچنين توجيه می كند : « از طبقات فرودست جامعه غافل بوديم .»  اما بسيار زيركانه كشاندن طبقه ی متوسط جامعه را به پای صندوق های رای ، از كرامات تيم خود می داند .

و من امروز به ايشان و ساير همفكرانش چنين می گويم :  درآن  اعترافِ تلخ ، با شما و يارانت هم نوايم ،    زيرا در آن شب هايی كه عمرتان را با دولتمردان سوخته  می گذرانديد و با گرفتن عكس های يادگاری ، دل  را خوش می كرديد ، جمعی ديگر هشيارانه در بلندای روز ايستاده و نقاط تاريك آن مُهره ها ی از كار افتاده را ثبت می كردند  وحريصانه آن هارا به مردم گرسنه و جگرسوخته ی فرودست  تقديم می كردند . لذا هر سخن و تصويری از آنان در نشريات اصلاح طلبان تيری بود بر قلب بيمار اصلاحات و جگرِ سوخته ی اين سوخته دلان .

جناب مهدوی، شما نه تنها از فرودستان غافل بوديد بلكه حتی از دوستان و نزديكانتان هم غافل شديد . زيرا مثل  آقا محمود فقط همه را دوست داشتيد وبرای همه دل می سوزانديد ؛ حال اينكه ادبيات مهر و محبت در گفتمان سياسی اين سرزمين نمی گنجد و به همين خاطر ، هم سياست را باختيد و هم از نگاه دوستان غافل مانديد و هم از رای و مشورت خرد مندان  بی خبر و محروم  !

 در حالی كه رقيب اصول گرای شما بسيار حيرت آور ، در بازی انتخابات ، اصول جديدی را بنا نهاد و نقاط ضعف اين نظام را كه سال های سال است آوای بيگانه ، دوست و دشمن مطرح كرده اند ؛ همه را در غياب ِدل سوختگانِ انقلاب ، يك جا و بی پروا ، در پرونده اصلاحات ريخت و با افتخار تمام كارنامه ی مردودی دولتمردانِ نظام  سی ساله  را در دست ها ی يخ زده و منجمد ميرحسين موسوی نهاد و مردمِ مال باخته و خسته و بيزار از حاكميت ، عقده هايشان را گشودند و انگار بعد از طی آن همه سختی ها مقصر اصلی را يافتند و  عامل همه ی بدبختی ها و رنج های مردم را در چهر ه ی مضطرب و رنج ديده ی ميرحسين ديدند  اما انصاف نه اين بود! چرا كه  هركس در اين نظام رشد نموده و يا مسؤوليتی داشته است به تناسب مسؤليتش بايد پاسخگوی همه ی اين پرسش ها باشد و تاوان همه ي شكست ها را نيز بپردازد ! نه فقط يك نفر !  كه  بايد گفت :

« گر حكم شود كه مست گيرند            در شهر هر آن چه هست گيرند »

 گويا اين اصول گرای بی پروا از سال 1357 تا  امروز هيچ مسؤوليتی نداشته است و ياشايد دوران تبعيدش را در دور از وطن می گذرانده واينك بعد از سی سال برای اولين بار به كشور مظلوم خود باز گشته است و در مسند قدرت و قانون می نشيند و هيجان زده ،در جمع مردمِ ناتوان  از دزدان و دغل كاران  شكايت  می كند ، حال اينكه رسم بر اين است كه مردم ناتوان بايد شكايت هايشان را به مجريان قانون و مسند نشينان قدرتمند بسپارند !

از آن جا كه مقامات اصلاح طلب   در خيالاتشان  سير و سلوك داشتند و از مردان وزنان زمينی نيز غافل بودند  ؛ اين اصول گرا و كاپيتان تازه نفس می دانست كه جمعی از مردم گرسنه و عصبانی اين سرزمين ، سال های سال است كه از شنيدن وعده های پوشالی چپ و راست  رنج می برند و لذا با قانونِ بازی هم بيگانه اند واصلا اعتقاد به بازی تيمی ندارند كه فقط چشم به كاپيتان دوخته كه چگونه خشمگينانه ، توپ ها راشوت می كند ، دروازه ی حريف اگر باز بشود به آنجا حمله می ببرد و اگر مدافعان تيم مقابل بسيار قوی و زمخت بودند با همان شور و حرارت برمی گردد و دروازه ی تيم خودی را نشانه می رود ، نه يك گل  بلكه چندين گل به تيم ِ خود وجندين شوت ديگربه تيرك های چوبی و فرسوده ی  دروازه ی ولی نعمت های  خود وارد می سازد چرا كه تماشاچی ها ی عصبانی ، فقط در پی آقای گل هستند ، حال می خواهد به هر جا گل بزند . هوادارانش آنقدر عصبی و شوق زده بودند كه توپ های به تيرك زده و خارج از زمين رفته و حتی خنده های پيروزمندانه ی كاپيتان و مسائل خانوادگی تيم مقابل  را هم براي قهرمانشان گل و پيروزی حساب كرده  و به تعداد گل ها ی زده ، اضافه می كردند چرا كه آنان در پی يافتن يك قهرمان بودند ،  تا هم برايشان گل بزند ، هم تيرك های دروازه را بلرزاند ، هم خطا بكند ، هم داور را بترساند ، هم سوت بزند و هم فرياد كنان به آغوش تماشاچيان هيجان زده ، هجوم ببرد  ونعره كنان گل های زده را چندين برابر بشمارد .

آری...! اين مردم بيچاره ، آنقدررنج كشيده بودند كه ديگر در پی ندای حق و يا دعوت باطل نبودند و اصلا منافع ملی را هم نمی شناختند بلكه در پی كسی بودند كه فرياد بكشد ، يقه ی يك نفر را بگيرد وبا صدای بلند، ديگری را رسوا كند تا عقده های چندين ساله را بگشايند .

 بله ! هميشه گرسنگان در پی انتقام هستند نه در پي اصلاحات  ! اما شما اصلاح طلبان ، چه هواداران موسوی وياكروبی و چه پيروان رضايی آن اصول گرای منظم و ساكت ، از خشم اين گرسنگانِ  رنجور ، غافل بوديد و نمی دانستيد كه انسان گرسنه نه در پی اخلاق و فرهنگ است ، نه در پی ايمان و مذهب ونه حامی نظم وقانون  !

بسياری از اصلاح طلبان ديگر نيز غافل بودند كه در اين سرزمين ، بازی انتخابات ، فراوانی رای رامی خواهد  ، نه رای باصداقت  و يا رای آگاهانه ! كه خيلی ها نيز از اين امر غافل بودند كه نتيجه ی انتخابات ، خروجیِ صندوق ها می باشد نه ورودی ها !

 اما شماها ... ! در ادعاي شگفتتان كه كشاندن طبقه ی متوسط جامعه به پای صندوق های رای را برای مقامات اصلاح طلب ، مصادره كرده ا يد ، بايد بگويم ، بسيار مخالفم كه با اين ادعا و ميراث خواری ها بسيار مخالفم ! زيرا بستر انتخابات و چگونگی زندگی طبقه ی متوسط ، حضوراين قشر را در صحنه ی انتخابات ، پر رونق تر نمود ،  چرا كه اين قشر متوسط از آن جا كه برای مطالعه و تفكر فرصت بسياری  داشت و هم اينكه جمعيتی از آنان ، خود و خانواده های  خود را در انقلاب 57 و شكل گيری اين نظام شريك می دانستند ، آن چنان نيازی به مشوق نداشتند ؛ خيلی هم عصبانی نبودند و به جای اينكه به  فكر انتقام باشند و يا مانند پابرهنه هاو گرسنه ها برای  لقمه ا ی نان درپی خشونت باشند ، به فكر منافع ملی هم بودند چرا كه خردمندان می دانند كه بدون حفظ منافع  عموم نمی توان به پايداری منفعت های شخصی اميدوار بود  لذا بسيار آگاهانه از سر تقصيرات همه گذشتند كه دراين وادی ، زيركانه خودشان هم تبرئه شدند و در پی آشتی ملی برآمدند وبه همين خاطر در پی يافتن رئيس جمهوری  گناه كار از جنس خود  بودند تا در مقابل  پاكی و معصوميتش احساس حقارت نكنند و بتوانند بی پروا ، كردار و گفتارش را نقد و بررسی كنند . رئيس جمهوری را طالب شدندتا اهل پرونده سازی نباشد ، اهل كينه و دشمنی هم نباشدو از آن جا كه خود و نزديكانش را شريك در گناه می داند، تمام كارنامه های مردوی را بايگانی نمايدو به اشتباهات خود نيزاعتراف كند تا شايد همه ی گناه كاران اين سرزمين ، گرد هم جمع گردند و يك  « توبه ی ملی » شكل بگيرد ودر پی اش  يك« آشتی ملی »  با تقديم يك برگ سبز!

سپس به جای دشمن ستيزی ، آيين دوست يابی را پيشه كنند وآن گاه همه را  بر سريك سفره  بخوانند ؛ دست ها را بالا ببرند و دعاي باران بخوانند تا سفره ها سبز و سبزتر شود .  البته جمعی هم بسيار بی نام و نشان در پی اهداف آرمانی خود بودند كه نامشان هم در هيچ دفتری ثبت  نگرديد .

اما در تمام اين دوران ، مقامات اصلاح طلب در جشن اصلاحات  پايكوبی می كردند و پياده هايشان نيز در سوگ اصلاحات و عزيزان اصلاح طلب ، عزادار بودند كه سواران تركتازِ اصول گرا از شكم های خالی مردم باخبرشدند و به افكار وخيالات اين مردم گرسنه هجوم برده و از سفره های خالی آنان پرچم كاويانی ساختند و رستاخيزی ،عليه تمام شكم های سير بر پا نمودند وآنگاه با شيپور و بوق  ، وعده ها و وعيدها می دادند.

اما سخن و حكايت ديگر:

انسان گرسنه چه می داند  آزادی احزاب و زندانی سياسی يعني چه ؟ فروش بی حد و مرز نفت يعنی چه ؟ فرار مغز ها يعنی چه ؟ حرمت و كرامت انسانی يعنی چه ؟ حريت و آزادگی يعنی چه ؟ به جز خداوند   بنده ی هيچكس نباش يعنی چه؟ در حضور خداوندبزرگ ومهربان ، التماس به بندگان حقير  يعنی چه ؟   و چه می داند كه علت فقر و گرسنگی چيست ؟  او نمی داند كه كليد مشكلاتش ، چيست !   او ماهی می خواهد نه ماهيگيری ! او اسارت  را می خواهد و لقمه ای نان  نه رهايي و ديدن برف های سفيد قله ی دماوند.

 او طالب شورش است نه اصلاح !  او فرياد نان را می طلبد و فحش و ناسزا عليه كسانی كه  شكم هايشان سير است و مرگ كسانی را می خواهد كه در كاخ هايشان لوليده اند .

آری... ! چنين حكايت كرده اند : سال ها پيش  اكبر شاه  اين را فهميد ؛ پرچم مبارزه با شكم های سير را به اهتزاز در آورد وشكم های گرسنه ی يك سرزمين را عليه تمام مخالفان خود بسيج نمودو با دعای نيمه شب های همان پابرهنه ها ، سال ها بر كرسی قدرت نشست و آنگاه شاگرد خلف او  از تبار محموديان با همان شعار های حماسی اكبر خان ، خيمه های كرسنگی را در ميدان گرسنگان برافراشت و به مدد همان اهرم هايی كه در خدمت اكبربود ،گرسنگان را بسيج نمود و اكبرِ كهنسال و پشيمان و هفتاد و چند ساله را مغلوب نمود و در سايه ی سهمگين اين پيروزی ،رقيبان خود را نيز منزوی ساخت كه امروز هم مثل آن روز هزينه ی شكست ها و پيروزی هارا را مردم خسته ی سرزمين من  پرداختند .

البته خيلی ها هنوز منتظر آخرين حركت سياسی اكبر خان ، اين پير شكست خورده هستند و جمعی هم در گوشی  می گويند :  « پر و بال اين پرنده ی خوش خوان ريخته است » اما چله نشينان می گويند : «  مكر و حيله ی سرنوشت چيز ديگريست ! »

و نجوای يك دل زخمی :

اميدوارم لشكریان پيروز ، نمك بر زخم شكست خورده ها نریزند و شكست خوردگان نیز بتوانند چاره ای اصلاح گرانه بينديشند و مردم نيز از مكر سرنوشت به خداوندقادر و مهربان پناه ببرند و اندكی بيندبشند .   

و ای كاش می توانستيم همديگر را ببخشيم ، بدی ها را فراموش كنيم  ، در پی رسوايی مقصر نباشيم و از دشمن ستيزی بپرهيزيم و همه باهم و هماهنگ و يك صدا ، جهل و نادانی را به چالش بكشانيم ، چرا كه بزرگترين و حيرت آورترين دشمن بشريت جهل و نادانی اوست كه اين انسانِ در خسران ، دشمنی غدارو مزمن در خانه دارد ، آنوقت شمع در دست در خانه ی بيگانه ، لنگ لنگان در پی يافتن دشمن است .

و من امروز  به « توبه ی ملی » می انديشم و به همين خاطر  شمه ای از حرف ها را گفتم تا فردا  نگويم ، بگويم

 كه اگر فردا بگويم  ....!

كه بايد به خدا پناه ببريم .

 

                                                                                                

                                                                                    قاسم گل كار

                                                                            كرمانشاه 10/4/ 138۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط کلهر  | 

« زهرا بزرگ می شود »

 

نقد حقوق اجتماعی زن در جامعه ی یک معلم کرمانشاهی جناب قاسم گلکار که در نشریات محلی به جاپ رسید ه است و امید است که از نگاه منتقدانه ی دوستان بررسی گردد:                       

 « زهرا بزرگ می شود »

     زهرا همان دختر زيبا با موهای بلند ، همان دختر جذاب مدرسه ی راهنمايی ارشاد كرمانشاه !

همان دختری كه با خيرخواهی معلم مهربانش ، خانم شرفوندی ،  موهای زيبای خود  را از ترس خداوند مهربان  پوشاند .

     روزگار می گذرد و سال های آينده به شتاب خواهند آمد ؛ زهرا هم بزرگ می شود اما دلش برای دوران معصوميتِ كودكی و نوجوانی اش ، تنگ و كوچك می شود و بی صبرانه ، دل تنگ رفاقت های بی ريای خانم معلمش می گردد  كه بايد برايش بنويسد :

      « خانم معلم ، دوستت دارم  ، هميشه به هنگام شانه زدن گيسوانم با ياد تو ، خاطراتم را معطر می سازم وبا اشك ندامت برای سكوت های آن روزهايم ، گونه هايم را می سوزانم .  اما ای كاش آن روز ،  می گفتی  موهايت را  از نامهربانانِ بيماری بپوشان كه به همه چيز طمع دارند  !  نه از ترس خداوند مهربان!

در سرزمينی كه مردمش حريصانه طمعكارند  ، من موهايم را می پوشانم !  با صورت زيبايم چه كنم ؟ آن را هم  می پوشانم ، با زن بودنم چه كنم ؟

      خانم معلم ،  ای كاش آن روز كه می گفتی موهای زيبايت را بپوشان ، از من می خواستی كه در سرزمينی كه مردمانش از نداشتن ها و محروميت ها رنج می برند من نبايد به زيبايی ها و داشته هايم فخر بفروشم .

      و ای كاش می گفتی  بعد از پوشاندن مو های زيبايم ، عيب ها و زشتی های ديگران را هم بايد بپوشانم !

خانم معلم ، ای كاش آن روز كه می گفتی موهای زيبايت را بپوشان ، به من می آموختی كه  سلامتی و ادبِ نگاه كردن  راهم به برادرانم بياموزم  و به من می آموختی ، در جامعه ای كه  مردمش حريص و نامهربانند  چگونه بايد هم  مهربان بود  وهم انسان و هم آبرومند !

      ای كاش آن روز می گفتی اگر كسی در حق من جفا يی كند ،  وظيفه ی من چيست ؟ كه هم انسان بمانم ، هم  مهربان و هم آبرومند !

     ای كاش آن روز می گفتی  در جامعه ای كه عده ای حريصانه به زنان ،  نگاه جنسی دارند و جمعی ديگر ازترس گناه  ، از زنان می گريزند ، وظيفه و حقوق يك زن چيست ؟ و در حضور مردان چگونه می شود انسان بود ؟!

     و ای كاش می گفتی وظيفه ی من در مقابل كج رفتاری ها و مزاحمت های ديگران چيست ؟ وظيفه ی من در مقابل آن مردان گستاخی كه گستاخانه در مقابل من سيگار می كشند ، چيست ؟ و يا در مقابل آن جوان موتورسواری كه بار ها و بار ها برای زنان و دختران شهر ، مزاحمت ايجاد می كند و يا رانندگان مزاحمی كه با بوق زدن ها و توفقف های بی محلشان ، حرمت ِ جامعه را به بازی می گيرند ، چيست ؟  و يا در مقابل آن رئيس و كارمندِ ادره ای كه درمحل كارشان حضور ندارند ومن نيز تا آمدنشان بايد  در راهرو های اداره و يا در كوچه و خيابان ها  قدم بزنم ؛ آن وقت يك دل سوزی هم پيدا می شود و می گويد : « خانم چرا اينقد  بيكاری ؟ »  وظيف ی من چيست ؟

 وظيفه ی من درمقابل اين همه خطا كاران حرفه ای كه مردم با آنها خو گرفته اند ، چيست ؟ وچگونه می توانم معصوميت خودم را حفظ كنم ؟

كاش آن روز می گفتی چرا  جامعه ی ما ، مردان را  به توبه دعوت می كنند  اما زنان را به معصوميت ؟

مگر نه اين بود كه  آدم و حوا ، هر دو گناه كردند و به فرمان خداوند  از گنا ه هانشان ،  توبه كردند و توبه ی هردو نيز پذیرفته شد ؛ پس چرااين مردم ، نسبت به لغزش زنان و دختران معصوم ، اينقدربی رحم و بی تحملند ؟ ونسبت به خطا ی مردان ، آنقدر بردبار و شكيبا ! مگر بخشايش و مهربانی خداوند فقط شامل مردان می شود ؟! » 

         آری ! زهرا بزرگ شده است اما هنوز نگاهش به دنيا ، كودكانه است  چون صادقانه سوال می كند و صادقانه هم جواب می خواهد و اگر بزرگتر شود سوال هايش بيشتر و بيشتر خواهدشد .

         و اگر پاسخ ها غلط باشند و يا صادقانه نباشند به تمام دل سوزی های دل سوزان دوران كودكی اش شك خواهد كرد چرا كه او امروز می فهمد چون بزرگ  شده است ؛ پس با پاسخ های درست و صادقانه ، بزرگ شدنش را جشن بگيريم .

         و من از همكار گرامی سركار خانم شرفوندی بسيار سپاسگزارم چرا كه ايشان بانوشتن خاطراتش در نشريه ی غرب مورخه ی 12خردادماه  1387 فرصتی را برايم آفريد تا نا گفتنی هايی را به گفتن در آورم و از زهرای عزيز نيز كه هيچ گاه او را نديده ام و صدايش را هم نشنيده ام  پوزش می طلبم  كه نامش را بهانه ای ساختم تا فرياد خفه شده ی دانش آموزان سال ها یِ دوران اول معلمي ام : مريم و آذر و كتايون  را به صدا در آورم و اين شكستن سكوت نيز از بركت خاطرات سبز معلم های سرزمين  من است .  

 

                                                                                                                                                                        قاسم گل كار

                                                                                                                                                                  كرمانشاه ـ 9/4/87

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:21  توسط کلهر  |