نقد فرهنگی اجتماعی دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری توسط قاسم گلکار از معلم های کرمانشاه که در نشریات محلی به جاپ رسید و امید است که مورد نقد واقع گردد.
« توبـه ملّـی »
اعتراف جديد يك اصلاح طلب بعد از پايان انتخابات دوره ی دهم رياست جمهوری ايران توجه ام را جلب نمود .
جناب مهدوی دبير کل حزب توسعه کرمانشاه در نشريه ی غرب مورخه ی 31خرداد 1388 ، شكست اصلاح طلبان راچنين توجيه می كند : « از طبقات فرودست جامعه غافل بوديم .» اما بسيار زيركانه كشاندن طبقه ی متوسط جامعه را به پای صندوق های رای ، از كرامات تيم خود می داند .
و من امروز به ايشان و ساير همفكرانش چنين می گويم : درآن اعترافِ تلخ ، با شما و يارانت هم نوايم ، زيرا در آن شب هايی كه عمرتان را با دولتمردان سوخته می گذرانديد و با گرفتن عكس های يادگاری ، دل را خوش می كرديد ، جمعی ديگر هشيارانه در بلندای روز ايستاده و نقاط تاريك آن مُهره ها ی از كار افتاده را ثبت می كردند وحريصانه آن هارا به مردم گرسنه و جگرسوخته ی فرودست تقديم می كردند . لذا هر سخن و تصويری از آنان در نشريات اصلاح طلبان تيری بود بر قلب بيمار اصلاحات و جگرِ سوخته ی اين سوخته دلان .
جناب مهدوی، شما نه تنها از فرودستان غافل بوديد بلكه حتی از دوستان و نزديكانتان هم غافل شديد . زيرا مثل آقا محمود فقط همه را دوست داشتيد وبرای همه دل می سوزانديد ؛ حال اينكه ادبيات مهر و محبت در گفتمان سياسی اين سرزمين نمی گنجد و به همين خاطر ، هم سياست را باختيد و هم از نگاه دوستان غافل مانديد و هم از رای و مشورت خرد مندان بی خبر و محروم !
در حالی كه رقيب اصول گرای شما بسيار حيرت آور ، در بازی انتخابات ، اصول جديدی را بنا نهاد و نقاط ضعف اين نظام را كه سال های سال است آوای بيگانه ، دوست و دشمن مطرح كرده اند ؛ همه را در غياب ِدل سوختگانِ انقلاب ، يك جا و بی پروا ، در پرونده اصلاحات ريخت و با افتخار تمام كارنامه ی مردودی دولتمردانِ نظام سی ساله را در دست ها ی يخ زده و منجمد ميرحسين موسوی نهاد و مردمِ مال باخته و خسته و بيزار از حاكميت ، عقده هايشان را گشودند و انگار بعد از طی آن همه سختی ها مقصر اصلی را يافتند و عامل همه ی بدبختی ها و رنج های مردم را در چهر ه ی مضطرب و رنج ديده ی ميرحسين ديدند اما انصاف نه اين بود! چرا كه هركس در اين نظام رشد نموده و يا مسؤوليتی داشته است به تناسب مسؤليتش بايد پاسخگوی همه ی اين پرسش ها باشد و تاوان همه ي شكست ها را نيز بپردازد ! نه فقط يك نفر ! كه بايد گفت :
« گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آن چه هست گيرند »
گويا اين اصول گرای بی پروا از سال 1357 تا امروز هيچ مسؤوليتی نداشته است و ياشايد دوران تبعيدش را در دور از وطن می گذرانده واينك بعد از سی سال برای اولين بار به كشور مظلوم خود باز گشته است و در مسند قدرت و قانون می نشيند و هيجان زده ،در جمع مردمِ ناتوان از دزدان و دغل كاران شكايت می كند ، حال اينكه رسم بر اين است كه مردم ناتوان بايد شكايت هايشان را به مجريان قانون و مسند نشينان قدرتمند بسپارند !
از آن جا كه مقامات اصلاح طلب در خيالاتشان سير و سلوك داشتند و از مردان وزنان زمينی نيز غافل بودند ؛ اين اصول گرا و كاپيتان تازه نفس می دانست كه جمعی از مردم گرسنه و عصبانی اين سرزمين ، سال های سال است كه از شنيدن وعده های پوشالی چپ و راست رنج می برند و لذا با قانونِ بازی هم بيگانه اند واصلا اعتقاد به بازی تيمی ندارند كه فقط چشم به كاپيتان دوخته كه چگونه خشمگينانه ، توپ ها راشوت می كند ، دروازه ی حريف اگر باز بشود به آنجا حمله می ببرد و اگر مدافعان تيم مقابل بسيار قوی و زمخت بودند با همان شور و حرارت برمی گردد و دروازه ی تيم خودی را نشانه می رود ، نه يك گل بلكه چندين گل به تيم ِ خود وجندين شوت ديگربه تيرك های چوبی و فرسوده ی دروازه ی ولی نعمت های خود وارد می سازد چرا كه تماشاچی ها ی عصبانی ، فقط در پی آقای گل هستند ، حال می خواهد به هر جا گل بزند . هوادارانش آنقدر عصبی و شوق زده بودند كه توپ های به تيرك زده و خارج از زمين رفته و حتی خنده های پيروزمندانه ی كاپيتان و مسائل خانوادگی تيم مقابل را هم براي قهرمانشان گل و پيروزی حساب كرده و به تعداد گل ها ی زده ، اضافه می كردند چرا كه آنان در پی يافتن يك قهرمان بودند ، تا هم برايشان گل بزند ، هم تيرك های دروازه را بلرزاند ، هم خطا بكند ، هم داور را بترساند ، هم سوت بزند و هم فرياد كنان به آغوش تماشاچيان هيجان زده ، هجوم ببرد ونعره كنان گل های زده را چندين برابر بشمارد .
آری...! اين مردم بيچاره ، آنقدررنج كشيده بودند كه ديگر در پی ندای حق و يا دعوت باطل نبودند و اصلا منافع ملی را هم نمی شناختند بلكه در پی كسی بودند كه فرياد بكشد ، يقه ی يك نفر را بگيرد وبا صدای بلند، ديگری را رسوا كند تا عقده های چندين ساله را بگشايند .
بله ! هميشه گرسنگان در پی انتقام هستند نه در پي اصلاحات ! اما شما اصلاح طلبان ، چه هواداران موسوی وياكروبی و چه پيروان رضايی آن اصول گرای منظم و ساكت ، از خشم اين گرسنگانِ رنجور ، غافل بوديد و نمی دانستيد كه انسان گرسنه نه در پی اخلاق و فرهنگ است ، نه در پی ايمان و مذهب ونه حامی نظم وقانون !
بسياری از اصلاح طلبان ديگر نيز غافل بودند كه در اين سرزمين ، بازی انتخابات ، فراوانی رای رامی خواهد ، نه رای باصداقت و يا رای آگاهانه ! كه خيلی ها نيز از اين امر غافل بودند كه نتيجه ی انتخابات ، خروجیِ صندوق ها می باشد نه ورودی ها !
اما شماها ... ! در ادعاي شگفتتان كه كشاندن طبقه ی متوسط جامعه به پای صندوق های رای را برای مقامات اصلاح طلب ، مصادره كرده ا يد ، بايد بگويم ، بسيار مخالفم كه با اين ادعا و ميراث خواری ها بسيار مخالفم ! زيرا بستر انتخابات و چگونگی زندگی طبقه ی متوسط ، حضوراين قشر را در صحنه ی انتخابات ، پر رونق تر نمود ، چرا كه اين قشر متوسط از آن جا كه برای مطالعه و تفكر فرصت بسياری داشت و هم اينكه جمعيتی از آنان ، خود و خانواده های خود را در انقلاب 57 و شكل گيری اين نظام شريك می دانستند ، آن چنان نيازی به مشوق نداشتند ؛ خيلی هم عصبانی نبودند و به جای اينكه به فكر انتقام باشند و يا مانند پابرهنه هاو گرسنه ها برای لقمه ا ی نان درپی خشونت باشند ، به فكر منافع ملی هم بودند چرا كه خردمندان می دانند كه بدون حفظ منافع عموم نمی توان به پايداری منفعت های شخصی اميدوار بود لذا بسيار آگاهانه از سر تقصيرات همه گذشتند كه دراين وادی ، زيركانه خودشان هم تبرئه شدند و در پی آشتی ملی برآمدند وبه همين خاطر در پی يافتن رئيس جمهوری گناه كار از جنس خود بودند تا در مقابل پاكی و معصوميتش احساس حقارت نكنند و بتوانند بی پروا ، كردار و گفتارش را نقد و بررسی كنند . رئيس جمهوری را طالب شدندتا اهل پرونده سازی نباشد ، اهل كينه و دشمنی هم نباشدو از آن جا كه خود و نزديكانش را شريك در گناه می داند، تمام كارنامه های مردوی را بايگانی نمايدو به اشتباهات خود نيزاعتراف كند تا شايد همه ی گناه كاران اين سرزمين ، گرد هم جمع گردند و يك « توبه ی ملی » شكل بگيرد ودر پی اش يك« آشتی ملی » با تقديم يك برگ سبز!
سپس به جای دشمن ستيزی ، آيين دوست يابی را پيشه كنند وآن گاه همه را بر سريك سفره بخوانند ؛ دست ها را بالا ببرند و دعاي باران بخوانند تا سفره ها سبز و سبزتر شود . البته جمعی هم بسيار بی نام و نشان در پی اهداف آرمانی خود بودند كه نامشان هم در هيچ دفتری ثبت نگرديد .
اما در تمام اين دوران ، مقامات اصلاح طلب در جشن اصلاحات پايكوبی می كردند و پياده هايشان نيز در سوگ اصلاحات و عزيزان اصلاح طلب ، عزادار بودند كه سواران تركتازِ اصول گرا از شكم های خالی مردم باخبرشدند و به افكار وخيالات اين مردم گرسنه هجوم برده و از سفره های خالی آنان پرچم كاويانی ساختند و رستاخيزی ،عليه تمام شكم های سير بر پا نمودند وآنگاه با شيپور و بوق ، وعده ها و وعيدها می دادند.
اما سخن و حكايت ديگر:
انسان گرسنه چه می داند آزادی احزاب و زندانی سياسی يعني چه ؟ فروش بی حد و مرز نفت يعنی چه ؟ فرار مغز ها يعنی چه ؟ حرمت و كرامت انسانی يعنی چه ؟ حريت و آزادگی يعنی چه ؟ به جز خداوند بنده ی هيچكس نباش يعنی چه؟ در حضور خداوندبزرگ ومهربان ، التماس به بندگان حقير يعنی چه ؟ و چه می داند كه علت فقر و گرسنگی چيست ؟ او نمی داند كه كليد مشكلاتش ، چيست ! او ماهی می خواهد نه ماهيگيری ! او اسارت را می خواهد و لقمه ای نان نه رهايي و ديدن برف های سفيد قله ی دماوند.
او طالب شورش است نه اصلاح ! او فرياد نان را می طلبد و فحش و ناسزا عليه كسانی كه شكم هايشان سير است و مرگ كسانی را می خواهد كه در كاخ هايشان لوليده اند .
آری... ! چنين حكايت كرده اند : سال ها پيش اكبر شاه اين را فهميد ؛ پرچم مبارزه با شكم های سير را به اهتزاز در آورد وشكم های گرسنه ی يك سرزمين را عليه تمام مخالفان خود بسيج نمودو با دعای نيمه شب های همان پابرهنه ها ، سال ها بر كرسی قدرت نشست و آنگاه شاگرد خلف او از تبار محموديان با همان شعار های حماسی اكبر خان ، خيمه های كرسنگی را در ميدان گرسنگان برافراشت و به مدد همان اهرم هايی كه در خدمت اكبربود ،گرسنگان را بسيج نمود و اكبرِ كهنسال و پشيمان و هفتاد و چند ساله را مغلوب نمود و در سايه ی سهمگين اين پيروزی ،رقيبان خود را نيز منزوی ساخت كه امروز هم مثل آن روز هزينه ی شكست ها و پيروزی هارا را مردم خسته ی سرزمين من پرداختند .
البته خيلی ها هنوز منتظر آخرين حركت سياسی اكبر خان ، اين پير شكست خورده هستند و جمعی هم در گوشی می گويند : « پر و بال اين پرنده ی خوش خوان ريخته است » اما چله نشينان می گويند : « مكر و حيله ی سرنوشت چيز ديگريست ! »
و نجوای يك دل زخمی :
اميدوارم لشكریان پيروز ، نمك بر زخم شكست خورده ها نریزند و شكست خوردگان نیز بتوانند چاره ای اصلاح گرانه بينديشند و مردم نيز از مكر سرنوشت به خداوندقادر و مهربان پناه ببرند و اندكی بيندبشند .
و ای كاش می توانستيم همديگر را ببخشيم ، بدی ها را فراموش كنيم ، در پی رسوايی مقصر نباشيم و از دشمن ستيزی بپرهيزيم و همه باهم و هماهنگ و يك صدا ، جهل و نادانی را به چالش بكشانيم ، چرا كه بزرگترين و حيرت آورترين دشمن بشريت جهل و نادانی اوست كه اين انسانِ در خسران ، دشمنی غدارو مزمن در خانه دارد ، آنوقت شمع در دست در خانه ی بيگانه ، لنگ لنگان در پی يافتن دشمن است .
و من امروز به « توبه ی ملی » می انديشم و به همين خاطر شمه ای از حرف ها را گفتم تا فردا نگويم ، بگويم
كه اگر فردا بگويم ....!
كه بايد به خدا پناه ببريم .
قاسم گل كار
كرمانشاه 10/4/ 138۷